
امیدی برای کبو تر شدن انتهای یک قمری بود که از کنار قدم من پرواز نمی کرد. لا لا لا لا را آواز ساختن شد لابراتور لا لا لا لا برا تو ق. می گویند زیاده هایی که می خواهی وقتش آینده است گفتم زیاده خواهی نیست ریاضی خواهی ست. درعمق تاریکی زنی به نام ستاره نترسید مهتاب و شبنم دیگری را خواهر بزاید. ا ...
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبودگل غصه گلدان ندارد از نبودن شیشه ی شفاف دور خودش شکایت دارد.مریم را هرس کردند گفت مشاطه خطا انگیزد.دیدارها میسر نشود تا امکان ها وجود یابد.انگیزه جرم خودخواهی است نه خودشیفتگی....
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود نازیلا محسنی متخصص زیبایی و پوست بود.................. مجرد و چهل و دو ساله................... نازیلا آشپزی خوبی نداشت.............................. اما چون متخصص پوست و زیبایی بود......................نیازی به یادگرفتن خورشت قیمه و قرمه و .........نداشت............ همیشه غذاهای آب پز و سبزیجات خام را به سبک خودش درست می کرد.................. سالاد های ویژه با گوشت مرغ و گوسفند درست می کرد......................... از آنجا که متخصص زیبایی بود.....................ظاهری مناسب داشت.................................. و همیشه خواستگار داشت.......................................... ..............................................گذشت................................. قصد ازدواج هم داشت...
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود مزرعه از عاقبت به خیری تمساح های خاکی بذری نکاشته است. گوشواره ی تن پوش گوشت را به جز در آینه در جای دیگری نمی بینی. همیشه به هوای غصه ی هنوز هنوز فکر نکرده است. جانان جهان بی جام رویت از مکه تا تهران راضی به دیدنت هستم....
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود کتایون دوست داشت با اتوبوس مسافرتی سفر برود.................. پدر و مادرش و هم چنین همسرش از سفر با اتوبوس راضی نبودن........................................ می خواستندبا هواپیما به مقصد برسن............................... خانواده تصمیم داشت یه سفر به جنوب ایران داشته باشد...................... کتایون اصرار داشت با اتوبوس بروند.........................اما آن ها بلیط هواپیما را تهیه کرده بودند......... کتایون مجبور بود تنهایی با اتوبوس مسافرتی به سفرش برسد...................... هیچ کس به کتایون تعارف نمی کرد با آن ها برود........................................................البته همیشه همشون می دونستن کتایون س...
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود رسول طریق پور مردی میانسال در شهر چا بهار زندگی می کرد.................................... وضعیت مالی خوبی داشت........................................ سه دختر داشت........................... دختر بزرگش لیدا شوهرکرده بود و در اصفهان زندگی می کرد............................... دختر دومش آرزو رشته زیست شناسی دانشگاه در شهر تهران قبول شده بود..................... باید می رفت تهران...........................رسول طریق پور نمی توانست کار و زندگی اش را ول کند................و برود تهران...............................از طرفی دخترش عاشق تهران بود................................... برایش سخت بود دخترش در تهران تنهایی زندگی کند..................................
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود شقایق جواهری زنی هفتاد ساله بود....................نه تا پسر داشت................ در روستایی در اطراف خرم آباد زندگی می کرد......................... با نه پسرش آقایان خانواده راوند روی زمین های کشاورزی کار می کردند....................شوهرش سال ها پیش به رحمت خدا رفته بود................ ..............................شقایق خانم خیلی دوست داشت برای پسرانش زن بگیرد....................... اما هیچ کدام از پسرانش حاضر نبودن از داهاتشون زن بگیرن...................حتی از داهاتای اطراف........................ نمی دونست...................دختری رو نمی پسندن؟ یا قصد ازدواج ندارن؟................. ...................................... .....................پسرا...
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود آفاق را پرسیدن چرا آفاق شدی؟ گفت از برای آی با کلاه در جستجوی یک نقطه. رضوان و طوبی دیدم . گفت بگو من را ندیدی گفتم چرا؟ گفت ندیده بپسندند زیباتر است. گفت: از شاخه به شاخه پریدم گفتم: من از انسان به انسان گریختم. گفت: از وضو تا محراب طواف کعبه کردم تا یاد گرفتم حرف را هرف ببینم....
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود زهرا صفردوست زنی مطلقه و زنجانی بود که در رامسر با دو دخترش پرستو و پروین زندگی می کرد............................................................................ زهرا صفر دوست آرایشگر بود.........................و در هتل بزرگ رامسرهم به عنوان پیشخدمت کار می کرد....................................................باید دو دختر را بدون شوهر بزرگ می کرد................................................................................... مردان زیادی از او تقاضای ازدواج موقت می کردند......................... اما او به دخترانش فکر می کرد................................ کسی در آن شهرستان نمی خواست با زنی که دختران 18 و 16 ساله دارد ازدواج دایم کند....................... ...
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود کم کم های کمبود هایت کم کم کارون می شود و حیف است رود کامروا شود. روی دو پا با دو دست امید دو بال ؟ اتهام تهمت متهم ندارد. لا به لای لو لای در بی در احساس ایستادن با شکوه است....
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود مهربان قصه یه دختر عموی کوچکتر از خودش داشت................زهرا دختر جوان ریز اندام بسیار زیرک و زرنگ و تند و تیز ........................................ از عهده انجام کار های عملی به خوبی بر می آمد............................رانندگی و مسیر یابی قوی داشت............................................. آرایشگری خوب بلد بود.......................کلاس هم نرفته بود اما خیلی خوب کار می کرد............................ اون هم مثل مهربان کامپیوتر می خواند............................... پدر زهرا یعنی عموی مهربان اهل نوشتن ادبی بود................ پدر مهربان هم اهل نوشتن ادبی بود خصوصا قبل از زمان ازدواج .... پدر مهربان به آن صورت چیز...
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود تو را به رویا وقتی دست در دست رویا گم بودم پیدا کردم. تو به جاذبه ی یک عشق مهران را برای مهربان با یک ب باران کردی. تو رعد و برق ندانستن در شر شر دانستن غوطه وری. تو قدم قدم اقدام غمی که بی قسمی. ...
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود انسان از دو نیمه یک سیب نمی تواند دو چوب داشته باشد. وجود آکنده از غرق شدن می شود اما چون خودش را نمی بیند فقط لذت می برد. جستجوی ابدی به کنجکاوی بشر موتور جستجوی گوگل هدیه داده تا از کنجکاوی اش خجالت نکشد و کلا راحت باشد. حق از تاریخ شکایت دارد که چرا همه چیز را درست کردی به جز سنگ را؟ ...
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود گفته بودم مهربان کارمند یه دانشکده مهم دریه دانشگاه مهم بود................................با خانم موسوی زاد پور مرادی .........در یک اتاق همکار بود................................... آن زن رفتار های عجیب و چندش آور زیادی داشت...................... بدخواهی به وضوح در چشمانش موج می زد....................................... مهربان با غذا خوردن در اتاق با موسوی زاد مرادی مشکل داشت................................... به شدت به غذایی که مهربان می خورد حساس بود............................ به غذا هاش نگاه می کرد..................... پیفی بود شدیدا..........................................با فرهنگ اون دختر جوان اصلا سازگار نبود................... زن پولداری بود....
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود گفته بودم تو داستان های قبلی همکارای مهربان توجه و علاقهی زیادی به غذا های مهربان نشان می دادند............................................ تو داستان های قبلی گفته بودم مهربان با همکارش موسویان دعوای شدیدی کردندو جای اتاقشر عوض شد................................................ تو اتاق جدید توجه از غذای مهربان کم نمی شد.............................. مهربان جریت نمی کرد از خونه غذا ببرد........................................... هیچی از رستورانا و فست فودی های محل غذا سفارش می داد.................................................................... بوفهی اداره رو که نگو؟........................................ مهربا ن از کجا غذا می گیره؟ از پنگوین؟ ....
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود مهربان یه دختر عمو به نام الهام داشت.................کاملا هم سن بودند....................مهربان دو ماه از الهام بزرگ بود................. مهربان خردادماه و الهام مردادماه به دنیا آمده بود.............................. پدر بزرگشان خدا بیامرز............می گفت مهربان نوه ی ارشد من است.................اونو خیلی لوس می کرد................. هر روز یه ساعات خاصی رو با مهربان می گذراند........................توجه معمولی به الهلم داشت.................... این چیزا همه جا هست یکی عزیز تر و گرامی تر میشه............................... مهربان واقعا بچه دوست داشتنی و دلچسبی برای پدر بزرگ و مادر بزرگش بود..................................................
ادامه مطلب
یکی بود یکی بود مهربان یه عموی فوق العاده ماه و انسان داشت.......................................................................یعنی عاشق عمو علی اش بود................................ به اندازه یا زمان هایی بیشتر از پدر و مادرش اونو دوست داشت.................................... مهربان بغل عمو علی اش زبان باز کرد.............................................. مهربان بغل عمو علی اش تو اتوبان کودک و پارک و شهر بازی ها می گشت............... مهربان بغل عمو علی اش شیرینی تولد برادرش امیر رو خرید...................... مهربان بغل عمو علی اش عاشق شیرینی خامه ای و رولت شد............................ مهربان بغل عمو علی اش بزرگ شد.......................... مهربان د...
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود تو گر م کولر از آتش سرما می خواهی .... در چمنزار یک درخت نبود...............چون چمن ها ادعا می کنند بدون چوب ایستاده اند............. عاشق در غرور به عشق می نازد نه معشوق............... کسی به فکر خنجر هایش نیست ............خنجر ها از پشت سر هرگز چشم به چشم رقیب نمی شوند..................... ...
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود تنها ترین رسوایی شایان چشم ها و فقط چشم هاست....................... برای نقابت نمی توانی نگاه بخری.......................... نادانی گناه نفهمیدن نیست.................طبیعت نفهمیدن است........................ حیات در مسیر جماعتش جامع و کامل می شود............................. ...
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود تراژدی همان نمایش اشک در آغوش چشم هاست که پنهان باران را بازی می کند. معصو مانه ماندن نفس را به هوا پس می دهد تا هوا منتی برای زندگی کردنش نگزارد. خدا بزرگتر از خواهش به ما نگاه می کند و کوچکتر از زایش می گوید راه ادامه دارد. گلی بود افسرده درحسرت خار خواری دیده تا شاید با خار بالا تر دیده شود....
ادامه مطلب