خرید بک لینک

یکی بود یکی نبود

گفته بودم تو داستان های قبلی همکارای مهربان توجه و علاقهی زیادی به غذا های مهربان نشان می دادند............................................

تو داستان های قبلی گفته بودم مهربان با همکارش موسویان دعوای شدیدی کردندو جای اتاقشر عوض شد................................................

تو اتاق جدید توجه از غذای مهربان کم نمی شد..............................

مهربان جریت نمی کرد از خونه غذا ببرد...........................................

هیچی از رستورانا و فست فودی های محل غذا سفارش می داد....................................................................

بوفهی اداره رو که نگو؟........................................

مهربا ن از کجا غذا می گیره؟

از پنگوین؟ .......................چه پولدار.....................روزی هفد هزار تومان می ده جوجه می خوره........................

......................................................

از چشمک؟........................

از ساندویچی خیابان رو به رو...............................................

تازگی ها از فست فودی فاطمی غذا می گیره................................

حالا چی سفارش می ده؟..................چه چسی می یاد .................اوفتاده تو خط سفارش غذا.....................

چرا دیگه نون پنیر و گوجه و خیارو سبزی نمی خوره؟........................................

یه مدت از بوفه اداره غذا می گرفت............

چند روزی گذشت........................مثل اینکه خبرش در اومد...........................

تابلو به غذاش حساس بودن...................................

مهربان صبح اومد..................نامه رسون حیض ادارشون که مردی تقزیبا پنجاه و شاید شصد ساله بود......................

مهربان شنیده بود پشت سرش می گن معتاده....................اما مهربان گناه کسی رو نمی شست...................

پشت سرش می گن معتاده......................................

دید اومده بوفه............................

هر دفعه مهربان می رفت بوفه اون مرد حیضو می دید......................

کارای عجیبی می کرد.........................

اون کارگر و نیروی خدماتی اداره نبود....................اما با یه دستمال کف زمین بوفه رو با پا هایش دستمال می کشید.....................................................................

مهربان دید بوفه پاتوق اون مرد شده .................................

فرار را بر قرار ترجیح داد........................................

....................................................................

....................گذشت.....................یه دفعه خانم منصوره رضایی منشی اداره...................

بماند..........................

.................................................حالا ..................یه دفعه مهربان سر ظهر اتاقش نشسته بود...................................

یه پیک اومد در اتاقش گفت: شما خانم رضایی هستید؟ ساختمان شماره 1 طبقه 2.....این غذای سفارشی شماست...............

مهربان تعجب کرد.................گفت: نه خانم رضایی اصلا تو این ساختمون نیست ساختمون شماره 2 روبه رو طبقهی پنجم است........................................................

اشتباهی به شما این آدرسو داده ..........................................

.................................مهربان کف کرد و یه ذره فکر کرد.............................

تلفونو برداشت به خانم منصور رضایی زنگ زد....................... ماجرا را تعریف کرد و ایشان هم انکار کرد که غذایی سفارش داده است....

و مهربان گفت : من غذاتونو گرفتم و انداختم سطل آشغال.............................و گوشی رو گذاشت....................

واقعا؟................................

برچسب: آیا واقعا 2012 پایان دنیاست, نویسنده: طاها اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 22:24

صفحه بندی