خرید بک لینک

یکی بود یکی نبود

گفته بودم مهربان کارمند یه دانشکده مهم دریه دانشگاه مهم بود................................با خانم موسوی زاد پور مرادی .........در یک اتاق همکار بود...................................

آن زن رفتار های عجیب و چندش آور زیادی داشت......................

بدخواهی به وضوح در چشمانش موج می زد.......................................

مهربان با غذا خوردن در اتاق با موسوی زاد مرادی مشکل داشت...................................

به شدت به غذایی که مهربان می خورد حساس بود............................

به غذا هاش نگاه می کرد.....................

پیفی بود شدیدا..........................................با فرهنگ اون دختر جوان اصلا سازگار نبود...................

زن پولداری بود..........................همیشه هم غذا و میوه کافی می خورد............................

موسوی زاد مرادی با آقای همکارش آقا جان کامران زاد به شدت تمرکز و توجه به غذ اهای مهربان داشتند.........................

مهربان سبزی آورد........................یعنی آقای آقا جان کامران زاد آنقدر به سبزی مهربان واکنش های تند به صورت مستمر

نشان داد ................................یعنی می گم واکنش................. ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مهربان ترسید و منصرف شد و دیگه سبزی نخورد..........................................................

گوجه و خیار و پنیر می خورد........................یه بامبول دیگه.....................................

عدسی می خورد ............................اون زن به حال انفجار به غذاش توجه و حساس بود............................

خوب.....................اصلا......................؟؟؟رفت روی نون پنیر...............یه ذره اومدن پایین...............

توت فرنگی خرید..................؟؟؟؟؟؟؟

.........................................

.....................................................یه بار مهربان جسارت کرد

انگور آورد.............

شروع کرد به خوردن انگور ................اون زن ردپای هر حبه می رفت و می اومد...........................

مهربان احساس بدی پیدا کرده بود................

از وجود اون زن بدون این که حرفی بزنند ...................احساس انزجار می کرد.........................

...................................

انگور خوردن همان و ............و ...دل پیچیده و حالت تهوع و.........و کلا حالشو زد به هم ...

آنچنان مهربان از انگور ترسید .............از چند صد متری انگور فرار می کند...........

...

برچسب: چرا واقعا؟, نویسنده: طاها اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 22:24

صفحه بندی