یکی بود یکی نبود
مهربان یه دختر عمو به نام الهام داشت.................کاملا هم سن بودند....................مهربان دو ماه از الهام بزرگ بود.................
مهربان خردادماه و الهام مردادماه به دنیا آمده بود..............................
پدر بزرگشان خدا بیامرز............می گفت مهربان نوه ی ارشد من است.................اونو خیلی لوس می کرد.................
هر روز یه ساعات خاصی رو با مهربان می گذراند........................توجه معمولی به الهلم داشت....................
این چیزا همه جا هست یکی عزیز تر و گرامی تر میشه...............................
مهربان واقعا بچه دوست داشتنی و دلچسبی برای پدر بزرگ و مادر بزرگش بود..............................................................................
الهام همیشه از توجه اطرافیان به مهربان ناراحت به نظر می رسید.....................
مادرش هم این قضیه رو تشدید می کرد.......................
مهربانو ببین..............چه جوری حرف می زنه؟............
مهربانو ببین بله پیاز سرخ شده با زرچوبه یعنی پیاز داغو با نون می خوره...........................
میزد تو سر الهام تو چرا بله پیاز مثل مهربان نمی خوری؟....................
چپ و راست.......................مهربانو ببین؟
مهربانو ببین
مهربانو ببین..................یاد بگیر
..............................
یه دفعه .................مهربان تصادفا پشت پنجره اتاق خانه زن عموش...............................شنید که الهام فریاد می زند................با حالت گریه..............................
...................بسه بسه بسه بسه اینقد نگو مهربان ..........................
اینقد نگو مهربان
چه قدر می گی مهربانو نگاه کن ........................................باید هر کاری اون کرد و بکنی......................
..........................................................................................................
مهربان گورخید و رفت پیش ما مانش..........................................
.............................................................
.........................بعد ها مادر مهربان برایش تعریف می کرد: به زن عمو
سکینه ات گفتم................................ببینم سکینه تو بچه هاتو چه جوری بزرگ می کنی؟........................
یعنی هر کی بچه اش رو یه جور تربیت می کنه............یعنی هر بچه با بچه فرق داره.............................
بعد زن عمو ات به من گفت: هیچی تو بچه ات رو تربیت می کنی ......منم می گم الهام .....هر کاری مهربان می کنه همون کارو کن..................................
بعد این حرف زن عمو ات خندید..............................
...
برچسب:
نویسنده: طاها اسماعیلی