خرید بک لینک

یکی بود یکی نبود

بابک پسر دانشجوی دکترای ادبیات انگلیسی بود...................مودب و درس خوان به نظر همه می رسید.................

همیشه لباس های کلاسیک می پوشید.......................

معلم زبان هم بود...................همیشه کت و شلوار و لباس های رسمی می پوشید.............

حتی وقتی به کوه پیمایی و پیاده روی می رفت.....لباس ساده می پوشید.......................

خیلی دوست داشت تیشرت های رنگی و شلوار های جین و مدل دار بپوشد.................کسی هم مانعش نبود............................

اما نمی توانست.....................

...................................

گذشت..................................................

بابک با یه دختر ی به نام سحر آشنا شد.................سحر هم مثل بابک رسمی و ساده پوش بود..............

هر دو از وضعیت لباسی خود راضی بودند..............اون طور راحت بودند................اما دوست داشتن لباس اسپرت و فشنی هم تجربه کنن....................................

اما نمی توانستند..................................

...............................گذشت................................

تولد بابک شد..........................................

سحر برایش یه تی شرت زارای اصل خرید................................

...............................

بابک مجبور شد اون لباس رو بپوشد......................................

سحر منتظر آمدن بابک در یک کافی شاپ بود...................................

بابک تی شرت رو پوشید..........................سحر بهش گفته بود شلوار مناسب این تی شرت بپوش........................

اما بابک شلوار مناسب نداشت........................

همان شلوار های همیشگی را با تی شرت پوشید...................ازخانه بیرون آمد.........................

.................وسط راه نتوانست آن لباس ها را تحمل کند.......................

برگشت خانه......................لباس های همیشگی را پوشید....................رفت پیش سحر..................

لباس را هم با خودش برد......................

....................................................................

سحر بابک رو دید.....................کف کرد......................چرا لباس رو نپوشیدی؟

گفت: یه شلوارم با هاش می خریدی دیگه....................................شلوار مناسبش نداشتم..............

سحر عصبانی شد...................تی شرت رو از دست بابک کشید..................گفت: خودم می پوشم......................

بابک گفت: تی شرتش مردونس.........................

سحر گفت:..............نخیر م اسپرته.........................

بابک گفت:بتونی بپوشی ..............یک ماه حقوقم رو بهت می دم.......................

..................................................................

سحر که کف کرده بود......................رفت اتاق پرو یه مغازه لباس فروشی و لباس رو پوشید......................

اما بابک کلی بهش خندید و گفت: تو هم مشکل شلوار داری........................

باید بریم شلوار این تی شرت رو بخریم............................................

برچسب: تی زارا,تی مردانه زارا,قیمت تی زارا,تی پسرانه زارا, نویسنده: طاها اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 12 مهر 1395 ساعت: 5:12

صفحه بندی