
یکی بود یکی نبود مهربان قصه یه دختر عموی کوچکتر از خودش داشت................زهرا دختر جوان ریز اندام بسیار زیرک و زرنگ و تند و تیز ........................................ از عهده انجام کار های عملی به خوبی بر می آمد............................رانندگی و مسیر یابی قوی داشت............................................. آرایشگری خوب بلد بود.......................کلاس هم نرفته بود اما خیلی خوب کار می کرد............................ اون هم مثل مهربان کامپیوتر می خواند............................... پدر زهرا یعنی عموی مهربان اهل نوشتن ادبی بود................ پدر مهربان هم اهل نوشتن ادبی بود خصوصا قبل از زمان ازدواج .... پدر مهربان به آن صورت چیز...
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود مهربان یه دختر خاله به نام بهاره گل گله داشت..............بهاره تک فرزند بود.................پایین شهر تهران زندگی می کردند..........................پدرش کار گر بود................و مادرش خانه دار.................... بهاره سی ساله و مجرد بود......................لیسانس ادبیات انگلیسی داشت........................................ خیلی باکلاس زندگی می کرد..................کلاس موسیقی و زبانو ورزشو.................آرایشگری و غیره .................میرفت............................ خانواده اش به هرکس شوهرش نمی دادن.........................خواستگار داشت اما تحت فشار برای ازدواج نبود.................................................... خالش می گفت: من بهاره رو یه جور بز...
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود فا یضه دختر خاله مهربان بود.......علاقه ی زیادی به رشته ی های پزشکی داشت......... چند سالی کوچکتر از مهربان بود.......... مهربان زودتر دانشگاه قبول شد.....رشته اش ریاضی وفیزیک بود ...................و اصلا به رشته های پزشکی علاقه نداشت.................................... برقو دوست داشت..................هم چنین کامپیوتر و معماری..........................مهندسی پزشکی دانشگاه آزاد رو هم تعیین رشته کرده بود......................................چون به شغل پدرش نزدیک بود و می تونست از حمایتاش کمک بگیرد........................... به فیزیک هم علاقه ی شدیدی داشت............................... بدش نمی اومد لیسانس فیزیک داشته باشه...........
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود مهربان یه دختر عمو به نام الهام داشت.................کاملا هم سن بودند....................مهربان دو ماه از الهام بزرگ بود................. مهربان خردادماه و الهام مردادماه به دنیا آمده بود.............................. پدر بزرگشان خدا بیامرز............می گفت مهربان نوه ی ارشد من است.................اونو خیلی لوس می کرد................. هر روز یه ساعات خاصی رو با مهربان می گذراند........................توجه معمولی به الهلم داشت.................... این چیزا همه جا هست یکی عزیز تر و گرامی تر میشه............................... مهربان واقعا بچه دوست داشتنی و دلچسبی برای پدر بزرگ و مادر بزرگش بود..................................................
ادامه مطلب