
یکی بود یکی نبود نازیلا محسنی متخصص زیبایی و پوست بود.................. مجرد و چهل و دو ساله................... نازیلا آشپزی خوبی نداشت.............................. اما چون متخصص پوست و زیبایی بود......................نیازی به یادگرفتن خورشت قیمه و قرمه و .........نداشت............ همیشه غذاهای آب پز و سبزیجات خام را به سبک خودش درست می کرد.................. سالاد های ویژه با گوشت مرغ و گوسفند درست می کرد......................... از آنجا که متخصص زیبایی بود.....................ظاهری مناسب داشت.................................. و همیشه خواستگار داشت.......................................... ..............................................گذشت................................. قصد ازدواج هم داشت...
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود کتایون دوست داشت با اتوبوس مسافرتی سفر برود.................. پدر و مادرش و هم چنین همسرش از سفر با اتوبوس راضی نبودن........................................ می خواستندبا هواپیما به مقصد برسن............................... خانواده تصمیم داشت یه سفر به جنوب ایران داشته باشد...................... کتایون اصرار داشت با اتوبوس بروند.........................اما آن ها بلیط هواپیما را تهیه کرده بودند......... کتایون مجبور بود تنهایی با اتوبوس مسافرتی به سفرش برسد...................... هیچ کس به کتایون تعارف نمی کرد با آن ها برود........................................................البته همیشه همشون می دونستن کتایون س...
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود رسول طریق پور مردی میانسال در شهر چا بهار زندگی می کرد.................................... وضعیت مالی خوبی داشت........................................ سه دختر داشت........................... دختر بزرگش لیدا شوهرکرده بود و در اصفهان زندگی می کرد............................... دختر دومش آرزو رشته زیست شناسی دانشگاه در شهر تهران قبول شده بود..................... باید می رفت تهران...........................رسول طریق پور نمی توانست کار و زندگی اش را ول کند................و برود تهران...............................از طرفی دخترش عاشق تهران بود................................... برایش سخت بود دخترش در تهران تنهایی زندگی کند..................................
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود شقایق جواهری زنی هفتاد ساله بود....................نه تا پسر داشت................ در روستایی در اطراف خرم آباد زندگی می کرد......................... با نه پسرش آقایان خانواده راوند روی زمین های کشاورزی کار می کردند....................شوهرش سال ها پیش به رحمت خدا رفته بود................ ..............................شقایق خانم خیلی دوست داشت برای پسرانش زن بگیرد....................... اما هیچ کدام از پسرانش حاضر نبودن از داهاتشون زن بگیرن...................حتی از داهاتای اطراف........................ نمی دونست...................دختری رو نمی پسندن؟ یا قصد ازدواج ندارن؟................. ...................................... .....................پسرا...
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود زهرا صفردوست زنی مطلقه و زنجانی بود که در رامسر با دو دخترش پرستو و پروین زندگی می کرد............................................................................ زهرا صفر دوست آرایشگر بود.........................و در هتل بزرگ رامسرهم به عنوان پیشخدمت کار می کرد....................................................باید دو دختر را بدون شوهر بزرگ می کرد................................................................................... مردان زیادی از او تقاضای ازدواج موقت می کردند......................... اما او به دخترانش فکر می کرد................................ کسی در آن شهرستان نمی خواست با زنی که دختران 18 و 16 ساله دارد ازدواج دایم کند....................... ...
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود مهربان قصه یه دختر عموی کوچکتر از خودش داشت................زهرا دختر جوان ریز اندام بسیار زیرک و زرنگ و تند و تیز ........................................ از عهده انجام کار های عملی به خوبی بر می آمد............................رانندگی و مسیر یابی قوی داشت............................................. آرایشگری خوب بلد بود.......................کلاس هم نرفته بود اما خیلی خوب کار می کرد............................ اون هم مثل مهربان کامپیوتر می خواند............................... پدر زهرا یعنی عموی مهربان اهل نوشتن ادبی بود................ پدر مهربان هم اهل نوشتن ادبی بود خصوصا قبل از زمان ازدواج .... پدر مهربان به آن صورت چیز...
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود گفته بودم مهربان کارمند یه دانشکده مهم دریه دانشگاه مهم بود................................با خانم موسوی زاد پور مرادی .........در یک اتاق همکار بود................................... آن زن رفتار های عجیب و چندش آور زیادی داشت...................... بدخواهی به وضوح در چشمانش موج می زد....................................... مهربان با غذا خوردن در اتاق با موسوی زاد مرادی مشکل داشت................................... به شدت به غذایی که مهربان می خورد حساس بود............................ به غذا هاش نگاه می کرد..................... پیفی بود شدیدا..........................................با فرهنگ اون دختر جوان اصلا سازگار نبود................... زن پولداری بود....
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود گفته بودم تو داستان های قبلی همکارای مهربان توجه و علاقهی زیادی به غذا های مهربان نشان می دادند............................................ تو داستان های قبلی گفته بودم مهربان با همکارش موسویان دعوای شدیدی کردندو جای اتاقشر عوض شد................................................ تو اتاق جدید توجه از غذای مهربان کم نمی شد.............................. مهربان جریت نمی کرد از خونه غذا ببرد........................................... هیچی از رستورانا و فست فودی های محل غذا سفارش می داد.................................................................... بوفهی اداره رو که نگو؟........................................ مهربا ن از کجا غذا می گیره؟ از پنگوین؟ ....
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود مهربان یه دختر عمو به نام الهام داشت.................کاملا هم سن بودند....................مهربان دو ماه از الهام بزرگ بود................. مهربان خردادماه و الهام مردادماه به دنیا آمده بود.............................. پدر بزرگشان خدا بیامرز............می گفت مهربان نوه ی ارشد من است.................اونو خیلی لوس می کرد................. هر روز یه ساعات خاصی رو با مهربان می گذراند........................توجه معمولی به الهلم داشت.................... این چیزا همه جا هست یکی عزیز تر و گرامی تر میشه............................... مهربان واقعا بچه دوست داشتنی و دلچسبی برای پدر بزرگ و مادر بزرگش بود..................................................
ادامه مطلب
یکی بود یکی بود مهربان یه عموی فوق العاده ماه و انسان داشت.......................................................................یعنی عاشق عمو علی اش بود................................ به اندازه یا زمان هایی بیشتر از پدر و مادرش اونو دوست داشت.................................... مهربان بغل عمو علی اش زبان باز کرد.............................................. مهربان بغل عمو علی اش تو اتوبان کودک و پارک و شهر بازی ها می گشت............... مهربان بغل عمو علی اش شیرینی تولد برادرش امیر رو خرید...................... مهربان بغل عمو علی اش عاشق شیرینی خامه ای و رولت شد............................ مهربان بغل عمو علی اش بزرگ شد.......................... مهربان د...
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود آقای فتح اللهی دبیر ادبیات فارسی در دبیرستان ایی در یکی از شهرای استان خراسان رضوی بود....................... گه گاهی به مشهد سفر می کرد....................و کتاب می خرید..........................و از شاندیز دیدن و زیارت می کرد آقای ناصر فتح اللهی مجرد و 48 ساله بود......................... با مادر پیر 88 ساله اش در همان شهرستان زندگی می کرد............خیلی دوست داشت برود مشهد و آنجا تدریس کند و همان جا زندگی کند........................ اما نمی توانست مادر ناتوانش رو رها کند.................................................. گذشت.............................................................. گذشت.......................................................... گذشت.....
ادامه مطلب