داستان کوتاه

متن مرتبط با «جواهری در قصر قسمت 1» در سایت داستان کوتاه نوشته شده است

ایده هایی برای زندگی 16

  • نیلوبلاگ

    امیدی برای کبو تر شدن انتهای یک قمری بود که از کنار قدم من پرواز نمی کرد. لا لا لا لا را آواز ساختن شد لابراتور لا لا لا لا برا تو ق. می گویند زیاده هایی که می خواهی وقتش آینده است گفتم زیاده خواهی نیست ریاضی خواهی ست. درعمق تاریکی زنی به نام ستاره نترسید مهتاب و شبنم دیگری را خواهر بزاید. ا ...

    ادامه مطلب
  • ایده هایی برای زندگی14

  • نیلوبلاگ

    یکی بود یکی نبودگل غصه گلدان ندارد از نبودن شیشه ی شفاف دور خودش شکایت دارد.مریم را هرس کردند گفت مشاطه خطا انگیزد.دیدارها میسر نشود تا امکان ها وجود یابد.انگیزه جرم خودخواهی است نه خودشیفتگی....

    ادامه مطلب
  • ایده هایی برای زندگی 12

  • نیلوبلاگ

    یکی بود یکی نبود مزرعه از عاقبت به خیری تمساح های خاکی بذری نکاشته است. گوشواره ی تن پوش گوشت را به جز در آینه در جای دیگری نمی بینی. همیشه به هوای غصه ی هنوز هنوز فکر نکرده است. جانان جهان بی جام رویت از مکه تا تهران راضی به دیدنت هستم....

    ادامه مطلب
  • جواهری

  • نیلوبلاگ

    یکی بود یکی نبود شقایق جواهری زنی هفتاد ساله بود....................نه تا پسر داشت................ در روستایی در اطراف خرم آباد زندگی می کرد......................... با نه پسرش آقایان خانواده راوند روی زمین های کشاورزی کار می کردند....................شوهرش سال ها پیش به رحمت خدا رفته بود................ ..............................شقایق خانم خیلی دوست داشت برای پسرانش زن بگیرد....................... اما هیچ کدام از پسرانش حاضر نبودن از داهاتشون زن بگیرن...................حتی از داهاتای اطراف........................ نمی دونست...................دختری رو نمی پسندن؟ یا قصد ازدواج ندارن؟................. ...................................... .....................پسرا...

    ادامه مطلب
  • ایده هایی برای زندگی 11

  • نیلوبلاگ

    یکی بود یکی نبود آفاق را پرسیدن چرا آفاق شدی؟ گفت از برای آی با کلاه در جستجوی یک نقطه. رضوان و طوبی دیدم . گفت بگو من را ندیدی گفتم چرا؟ گفت ندیده بپسندند زیباتر است. گفت: از شاخه به شاخه پریدم گفتم: من از انسان به انسان گریختم. گفت: از وضو تا محراب طواف کعبه کردم تا یاد گرفتم حرف را هرف ببینم....

    ادامه مطلب
  • ایده هایی برای زندگی 10

  • نیلوبلاگ

    یکی بود یکی نبود کم کم های کمبود هایت کم کم کارون می شود و حیف است رود کامروا شود. روی دو پا با دو دست امید دو بال ؟ اتهام تهمت متهم ندارد. لا به لای لو لای در بی در احساس ایستادن با شکوه است....

    ادامه مطلب
  • دختر عمو 1

  • نیلوبلاگ

    یکی بود یکی نبود مهربان یه دختر عمو به نام الهام داشت.................کاملا هم سن بودند....................مهربان دو ماه از الهام بزرگ بود................. مهربان خردادماه و الهام مردادماه به دنیا آمده بود.............................. پدر بزرگشان خدا بیامرز............می گفت مهربان نوه ی ارشد من است.................اونو خیلی لوس می کرد................. هر روز یه ساعات خاصی رو با مهربان می گذراند........................توجه معمولی به الهلم داشت.................... این چیزا همه جا هست یکی عزیز تر و گرامی تر میشه............................... مهربان واقعا بچه دوست داشتنی و دلچسبی برای پدر بزرگ و مادر بزرگش بود..................................................

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    ایده هایی برای جشن تولد بزرگسالان | ایده هایی برای جشن تولد | ایده هایی برای سفره هفت سین | ایده هایی برای شب یلدا | ایده هایی برای ولنتاین | ایده هایی برای سالگرد ازدواج | ایده هایی برای کسب و کار | ایده هایی برای تولد | ایده هایی برای اختراع | ایده هایی برای سورپرایز تولد